پدرم روح و روانت شاد !
به پیش چشم من آرام می سوخت
به روی تختخوابی پدر من
به چشم من نگاه بی فروغش
همی می گشت از پا تا سر من
گمانم می خواست تا حرفی بگوید
به من افشا کند راز نهانی
و یا از درد جان و محنت رنج
که نامش ثبت گشته زندگانی
ولی دیدم توانش رفته از دست
ز چشم بی فروغش اشک جاریست
درون چشم او خواندم به ناگاه
پر از امید و نقش غمگساریست
در آن لحظه دمی از جا پریدم
ولی دیدم که بگرفتست دستم
به چشم من نگاهش حرف می زد
به پهلوی غمش حیران نشستم
زجسمش روح او پرواز می کرد
در آن وادی حیران پرتو افشان
به ناگه دیدم کنارم
که نعش پدر بود و غم جان

( فوت پدر بیمارم موجب عدم حضور چند روزه در جمع دوستان بزرگوار شد ، شرمنده ! )
+ نوشته شده در ساعت توسط بشار
|
سروران !