بزرگوارم !
بگذار برای تو و این لحظه ها ، که مثل گله آهوان در حال فرارند ، اعتراف کنم
که نمی توان آیینه نگاهت را فراموش کرد
که من تنها در وجود تو می توانم خودم را بیابم و به آرامش برسم
نمی توانم به آسمان مهربانی ات فکر نکنم و به صفای دلت که غم هایم را در خود جای می دهد
در سایه سار کدام درخت بنشینم که طراوت خنکای نگاه تو را داشته باشد ؟
می دانم که برای زخم های هیچ گلی مرهم نبوده ام و به دنبال لبخند گم شده هیچ پرنده ای نگشته ام
حتی در مراسم تشییع هیچ گنجشکی حاضر نشده ام ...
اما تو آن قدر بزرگواری که هیچ وقت مرا به خاطر آنچه برایت کم گذاشته ام سرزنش نمی کنی !
حالا هم از تو می خواهم که فقط چند لحظه با دستمال سفید بخشش و مهربانی ات غبار غمهای دلم را پاک کنی ...











سروران !