بزرگوارم !

به لطف حضرتت حال من خوب است !

بگذار برای تو و این لحظه ها ، که مثل گله آهوان در حال فرارند ، اعتراف کنم

که نمی توان آیینه نگاهت را فراموش کرد

که من تنها در وجود تو می توانم خودم را بیابم و به آرامش برسم

نمی توانم به آسمان مهربانی ات فکر نکنم و به صفای دلت که غم هایم را در خود جای می دهد

در سایه سار کدام درخت بنشینم که طراوت خنکای نگاه تو را داشته باشد ؟

می دانم که برای زخم های هیچ گلی مرهم نبوده ام و به دنبال لبخند گم شده هیچ پرنده ای نگشته ام

حتی در مراسم تشییع هیچ گنجشکی حاضر نشده ام ...

اما تو آن قدر بزرگواری که هیچ وقت مرا به خاطر آنچه برایت کم گذاشته ام سرزنش نمی کنی !

حالا هم از تو می خواهم که فقط چند لحظه با دستمال سفید بخشش و مهربانی ات غبار غمهای دلم را پاک کنی ...



وقتی

هر روز صبح که پلک هایم به دنبال نام دلنشینت قیام می کنند

دلم را در چشمه ی یاد تو شستشو می دهم

و در ملکوت صدای تو به راه می افتم و برای دیدن تو پاهایم در میان کوچه ها می روند ...

تا سلامی از سر ارادت یک پروانه ی سفیدبال به شعله های عشقی که ازلی و ابدی ست ، برایت بیاورم 

در پشت لحظه های ایستاده ام که آیینه وار نام عزیز تو را تکثیر می کنند 

دل محنت کشیده ام شبیه نی لبکی ست که سنگینی غربت خود را می نوازد

پرنده ای ست که در بیابانی شگفت با بالی شکسته راه گم کرده است

واژه بی قواره ای ست که در قافیه هیچ شعری نمی گنجد

دیگر این دل محزون طاقت به دوش کشیدن معمای دوری تو را ندارد ...

با این حال مطمئنم که تو آن قدر بزرگ هستی که سایه مهربانت را از سر این پرنده ی بهت زده دریغ نمی کنی !

می توانی جلوی آیینه بایستی تا مرا ببینی که مثل شبنمی بر سیب گونه هایت می غلتم ...



دلتنگت شده ام ...

وقتی دلم را به دست می گیرم تا تو را لمس کنم رنگین کمانی از دل بی قرار من تا حضور همیشگی تو پل میزند و بارانی با طراوت عاشقانه بر وجودم می بارد .

همیشه پنجره ی کلبه تنهایی ام به سمت شکوفایی دست های باسخاوت تو باز است .

گاهی یک کبوتر سفید بر لب این پنجره می نشیند و پاسخ این همه عاشقانه های ماندگار را برایم می خواند .

راستی تا یادم نرفته است بگویم که از چند وقت پیش شاید همان وقت که احساس کردم خوشبخت ترین عاشق روی زمینم می بینم زبان پرنده ها و گل ها را می فهمم .

دیروز حرفهای یک شاپرک را با خوشه انگور شنیدم ، امروز هم یک چلچله از زشتی مرداب برای سپیده صبح می گفت .

یاد زلال تو نسیمی ست که گندم زار خیالم را به رقص می آورد و عطر دوستت دارم را به مشام عشق هدیه می دهد .

و من به برکت حضور آفتابی ات همه چیز و همه کس را دوست دارم .

حالا که باز دلتنگت شده ام می خواهم از مزرعه چشمانم چند خوشه اشک تازه برایت بیاورم ...



حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها


در وقتى كه بستر خواب را گسترده بودم ، رسول خدا (ص) بر من وارد شد ، فرمود :

اى فاطمه نخواب مگر آن كه چهار كار را انجام دهى : قـرآن را ختم كنى و پیامبران را شفیعت گردانى و مؤمنین را از خود راضى كنى و حج و عمره اى را به جا آورى !

ایـن را فرمود و شروع به خواندن نماز كرد، صبر كردم تا نمازش تمام شد، گفتم : یا رسول الله به چهار چیز مرا امر فرمودى در حالى كه بر آنها قادر نیستم آن حضرت تبسمى كرد و فرمود :

چون قل هو الله را سه بار بخوانى مثل این است كه قرآن را ختم كرده اى و چون بر من و پیامبران پیش از من صلوات فرستى، شفاعت كنندگان تو در روز قیامت خواهیم بود و چون براى مؤمنین استغفار كنى ، آنان همه از تو راضى خواهند شد و چون بگویى : سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر حج و عمره اى را انجام داده اى ...

حافظ

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود درین خانه که کاشانه بسوخت


تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت


سوز دل بین که ز بس آتش اشکم چون شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت


آشنایی نه غریب است که دل سوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت


خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه ی عقل مرا آتش خم خانه بسوخت


چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و پیمانه بسوخت


ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و بشکرانه بسوخت


ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت



وجود

لحظه ها پاره های دلم را حمل می کنند و خیال تو خواب را از چشم های بهت زده ام می رباید ...

شک ندارم که حس معطر بودنت در رگ های این جان جریان دارد

و به برکت مشق های عشق می توانم گفتگوی شکوفه ها را بشنوم و ترانه ی تنهایی نهال های بهاری را از بر کنم

به جان پرنده های بی پناه قسم ! دیشب همه ی وجودم را وقف دستهای مهربان تو کردم

و به یکباره از پشت پرچین دغدغه ها تا طعم شیرین سلام تو پیاده آمدم ،

آن قدر آمدم تا پاهای تاول زده ام در مه انتظار فرو رفت !

حالا من مانده ام و این تپش واژه های بی زبانم که حرف به حرف رد پای حضورت را بوسه می زنند ...

باور کن برای همیشه به ضریح چشم های نجیبت دخیل خواهم بست !



تا ببینم ...

وقتي بزرگ شدم

مي خواهم هر كسي باشم

به جز يك پدر بد اخلاق ،يك راننده اتوبوس بي حوصله ،يك آدم عصباني

يا يك آدم نااميد كه با همه دعوا دارد

و يا آدم گنده اي كه بيهوده باد توي دماغ مي اندازد

خب مثل اينكه ديگر آدمي نمانده ...

پس بهتر است فعلا بزرگ نشوم

تا ببينم بعد چه مي شود !




از جوامع الحکایات عوفی :

فرعون خوشه ‏اى انگور در دست داشت و تناول مى ‏کرد .

ابلیس نزدیک او آمد و گفت : هیچ‏کس تواند که این خوشه انگور تازه را خوشه مروارید سازد ؟

فرعون گفت : نه !

ابلیس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت .

فرعون تعجب کرد و گفت : عجب استاد مردى هستى !

ابلیس سیلى بر گردن او زد و گفت : مرا با این استادى به بندگى قبول نکردند ، تو با این حماقت دعوى خدایى چگونه مى ‏کنى ؟!




می خواهم

به سکوت یک صدا می بارم

و امواج حس گم شده ام را می بویم

و در های قلبم را برای رویش گلی باز می کنم

می خواهم به آغوش کشیدن عبوری خط خورده را !

خطم را گم کرده ام

پرواز می شوم همراه تو

و من تو را می خواهم

که صدا شوم

و دوباره ببارم ...



روزگار ورق خواهد خورد

اینک بهاری است که لبخند می زند

و طراوت بوسه های به یاد ماندنی

مرگ در ورق ها می پوسد

و عشق انتخابی است عاقلانه

که با فریادی از نیستی سر مشق می گیرد

خود بهاری دوباره است !

شاید

بر قلب های بارانی ...

می دویم با بادبادک های فانوس به دست

سپاس می گزاریم

چه با صفا

با او که هرگز نمی میرد

بی کران سرنوشت انتظاری است از روزگار

که ورق خواهد خورد ...



خدایا سپاس ...

هنگامی که آفتاب دل افروز بر نوک کوه های خاکستری رنگ خاوری بوسه می زند

هنگامی که پرندگان زیبا از لانه و آشیانه های خود دسته دسته پرواز کنان در فضای لایتنهای به گردش می روند

هنگامی که افق لاجوردین با جلوه ی دلفریبی رنگین می شود

چه خوش و فرح زاست که لحظه لحظه ی بهار را حس کنیم و شکر آفریدگار را بجای آوریم ...

آنجا که سبزه های مخملی زیبا دامنه ی کوهها را می آراید

آنجا که آب رودخانه غرش کنان راه پر پیچ و خمی را در پیش می گیرد

آنجا که زنبق های سفید در پاسخ نوشخند آفتاب دلفریب خنده ای شیرین تر و ملکوتی تر می کنند

آنجا که گل های لطیف بهاری ، نرگس مخمور و بنفشه ی محبوب ما را مات و مبهوت زیبایی سحرانگیز خود میسازد

آنجا که ... و بالاخره آنجا که به غیر از روح زیبایی چیز دیگری مشاهده نمی شود

خداوند متعال بار دیگر نعمت را با طبیعت به کمال میرساند !

چه خوبست بنشینیم و با شکر حضرتش بر آن سرخ گل زیبا بوسه زنیم

به آن زنبق لطیف ، آن همه زیباییش را تهنیت گوییم

و آن بنفشه ی خوش رنگ را که از حجب و حیا سر به زیر افکنده است تحسین گوییم

و به بهار سلام کنیم 

آنگاه پس از آن که روح را از آن همه زیبایی سیراب نمودیم

سر به سوی آسمان ها برداشته خدای بزرگ را بیش از پیش ستایش کنیم ...