یادمان باشد !

انسان‌ های خندان و شاد به خداوند شبیه‌ ترند !



کسی می‌تواند بخندد

که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می‌بیند ...

آواز جغد

جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند .

جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند . او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود .

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی بلرزد .

روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی ! آدم‌ها آوازت را دوست ندارند، غمگینشان می‌کنی، دوستت ندارند، می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری ...

قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند .

سکوت او آسمان را افسرده کرد . آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من ! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی ؟ دل آسمانم گرفته است .

جغد گفت: خدایا ! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند، دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ .

تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛

دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست .

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ !

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند و آن کس که می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید:

آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید ...



خسته ام

کنار پنجره ای که عطر خوش آمدنت را می پراکند ایستاده ام و صبح های بدون تو را می شمارم ...

همیشه از خودم می پرسم : چند سوت قطار تا آمدنت ، چند ماه تا به خواب دیدنت و چند گلدان تا بهار مهربانی ات باقی مانده است ؟

چقدر به این خیابان ها و آدمها که مثل عنکبوت فقط پنجره ها را کور می کنند ، خیره شوم ؟

خسته ام ... خسته !

بیهوده به آن دوردستها خیره نشده ام . می دانم که آمدنی در کار است و من به امید همین آمدن ، همه دیوارها را به شکل پنجره نقاشی کرده ام .

شک ندارم که به زودی کنار همان تک درخت همیشگی شکوفه می زنی و به من آرامش تعارف می کنی !

دوست دارم وقتی از راه می رسی روزها و هفته ها فقط نگاهت کنم تا خستگی این سال های انتظار را به در کنم ...



شب آرزوها

کجاست آن درمانده ای که چون دعا کند به اجابت برسد ؟



الهی !

ندانم که در جانی یا جان را جانی ، نه اینی نه آنی ،

ای جان را زندگانی

حاجت ما عفوست و مهربانی ،

الهی ، می بینی و می دانی و برآوردن می توانی ...

خداوندا !

برای همه ی بندگانت

صحت و سلامت تن ، آرامش جان و سرور قلب ،

آبرو و احترام  در بین خلق ، توفیق بندگی کرامت بفرما ...


( التماس دعا از همه ی بزرگواران و دوستان دارم ... )

رنگ عشق

در و دیوار دنیا رنگی است ،

رنگ عشق ...

خدا جهان را رنگ كرده است ،

به رنگ عشق ...

و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد !

از هر طرف که بگذری ، لباست به گوشه ای خواهد گرفت و رنگی خواهی شد

اما کاش چندان هم محتاط نباشی ،

شاد باش و بی پروا بگذر ، که خدا کسی را بیشتر دوست دارد که لباسش رنگی تر است ...



تکیه گاه



هر چقدر هم قوی باشی گاهی اوقات کم میاری !؟

ولی باز هم باید تکیه گاه آنهایی که دوستشان داری باشی ...


هراس

سپاس بودنت در دل

هراس بی تو بودن را تداعی کرد

و ترسیدم !

جدایی آمد و دیدم

که تصویر هراسم بوده ام بی تو ...



دیدار

زود می خوابی

تا زمان را کوتاه کنی

زود بر می خیزی

تا روز را از ابتدا بچشی

خود را در تمام آینه ها می بینی

و بهترین لباس را می پوشی

سنگ و آفتاب و مغازه

همه مهربان هستند

و درخت و کوچه و همسایه

به شیشه های شیر و شمعدانی ها سلام می کنی

به پرنده ها دانه می دهی

و دلت مانند دل کودک شاد است

و چون گنجشک ترانه می خوانی

تمام کوچه ها و پنجره ها آوازت را می شنوند

کنار دیوار خانه اش می ایستی

تا آرام به نظر برسی

در را می زنی

برای چندمین بار

و کسی در انتظار تو نیست ...



می بارم ...

من نه ستاره ام که گرد گناه نگردم

نه پرنده ام که عشق آسمانی را تجربه کنم

خورشید هم نیستم که هر صبح از لای گیسوان تو طلوع کنم !

تنها گمان می کنم بیدی هستم که ادعای جنون دارد و به دنبال پیچک نگاه معصوم تو می گردد ...

بزرگ ترین !

پلکی بزن تا ابرهای نگرانی را ، باد ببرد !

حرفی بزن تا بهار در رگ این باغ زمستان زده بجوشد

و دستی تکان بده تا همه فرشته ها به احترام تو پرنده شوند و بر آسمان ها جاری شوند

آرزو دارم تکه ابری شوم که به جای هر قطره یک دوستت دارم از آن بچکد

آن وقت به نرمی همه وجودم را بر خانه ی دل همه می بارم ...



ببینیم چه کسی میتواند نقطه ها را درست سر جایش بگذارد ؟

مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه ی خود را بنویسد :

( تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران )

اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند .

پس تکلیف آن همه ثروت چه می شد ؟؟؟

برادر زاده او تصمیم گرفت آن را اینگونه تغییر دهد :

( تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم ؟ نه ! برای برادر زاده‌ام . هرگز به خیاط . هیچ برای فقیران . )

خواهر او که موافق نبود آن را اینگونه نقطه‌گذاری کرد :

( تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم . نه برای برادر زاده‌ام . هرگز به خیاط . هیچ برای فقیران . )

خیاط مخصوصش هم یک کپی از وصیت نامه را پیدا کرد و آن را به روش خودش نقطه‌گذاری کرد :

( تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم ؟ نه . برای برادرزاده‌ام ؟ هرگز . به خیاط . هیچ برای فقیران .)

پس از شنیدن این ماجرا فقیران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند :

( تمام اموالم را برای خواهرم می گذارم ؟ نه . برای برادر زاده‌ام ؟ هرگز . به خیاط ؟ هیچ . برای فقیران . )



به واقع زندگی نیز این چنین است‌ :

خداوند متعال نسخه‌ای از هستی و زندگی به ما می دهد که درآن هیچ نقطه و ویرگولی نیست و ما باید به روش خودمان آن را نقطه‌گذاری کنیم .

از زمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاریها دست ماست ...

فارغ از اعتقاد مذهبی و یا غیرمذهبی به هستی و زندگی، از علامت تعجب تولد تا علامت سوال مرگ، همه چیز بستگی به روش نقطه‌گذاری ما دارد ...

یَا مَنْ لامَفَرَّ إِلا إِلَیْهِ ...

دلت که گرفت،

دیگر منت زمین را نکش !

راه آسمان باز است...

پر بکش !

او همیشه آغوشش باز است، نگفته تو را می‌خواند ...



اى که گریزگاهى نیست جز بسوى او

اى که پناهگاهى نیست جز بسوى او

اى که مقصدى نیست جز درگاهش

اى که راه نجاتى از (عذاب و قهر) او نیست جز خود او

اى که رغبت و اشتیاقى نباشد جز به درگاه او

اى که جنبش و نیرویى نیست مگر بوسیله او

اى که کمک نجوید جز به او

اى که توکل نشود جز بر او

اى که امیدوار نتوان بود جز به او

اى که پرستش نشود جز او

سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ

روز معلم مبارک !

عارفان عشق عاشق می شوند
بهترین مردم معلم می شوند
عشق با دانش مکمل می شود
هر که عاشق شد معلم می شود



آنا جان !

نه قدر عمر اله سم فانی دونیادا کونلوم چیرپینار آنا آدیلا

تکجه وورغونام چون گوزل آدووا اودورسسلنورم تی آناآنا

اَملیک قوزی کیمین منی ساخلادین گوزوم سولانجاغین سنده آغلادین

یارامی گونه ییب اوپوپ باغلادین اُزونن منی چوخ ایستیین آنا

قوجاغیندا منه لای لای چالماغین منی اُخشاماغین اُیاق قالماغین

جسمیمین آغریسین بیربیر آلماغین نه یازیم اولمیور اونا تای آنا

وئره بیل مه میشم بورجومی هله گوموش رحلی ساچین حیاتدیرمنه

عطریندن دیوبدور ایله گوللره یئل اَسنده وئر گتیرسون بویانا

خومار گوزلریمون سن سن شراغی اورگین بندیسن دیزین دایاغی

کونولون ائوینین نورلی چیراغی سن هارا گئده سن قیبلم اویانا



( ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر مبارک باد ... )

آنا گونون موتلی اولسون !

قدمین قویسا گؤز اوسته دییهﺭم جان آناما

چیخاری یوخدی گؤزون ، تا اولا قوربان آناما

ترجمه :

اگر مادر حتی قدمش را روی چشمم بگذارد می گویم : جان مادرم !

چون چشمم هم شایستگی و لیاقت قربانی شدن برای مادرم را ندارد



عطر اردیبهشت

به احترام نام بلند تو صبح به صبح به همه گلدان ها و گنجشکها سلام می کنم

و برای بیدهای مجنون دست تکان می دهم

از تو چه پنهان که چند وقت است اتاق کوچک دلم مه آلود است ، دلتنگم !

مدتی است که مثل ابری مست آواره ی دره های نگرانی شده ام

در انتظار نیم نگاهی از مشرق چشمانت لحظه هایم زیر گام های اضطراب له می شوند 

درست مثل این دل خسته که این روزها با خبر زلزله ندیدنت ویران شده است

از کوچه های بن بست بیزارم 

از خیابان هایی که بوی مهربانی تو را نمی دهند

از هر چیز و هر کس که نشانی تو را گم کرده باشد

حتی اگر خود خودم هم ...

مهربانا ! باز هم نارنجستان خیالم بهانه حضور اردیبهشتی تو را گرفته است ...



دوستی

در روزی بارانی

با نشانی از عشق که پلک دوست را می لرزاند

گفتی تا روشنایی باورت کند

همه ی ابرها مهر باریدند

تا لذت یکی شدن با بلور نورانی شوق را از چشمان مشتاقت بربایند

و تو را به سمتی پر دهند که از خود رها شوی !

پرواز بهانه است تا فاصله کم شود

و باران چه مهربان رد پای دوری را می شوید

برای ایستادن همه جایی هست

تو اینجا ، کسی دورتر ، ابریشمی آن سو و ...

پایت را بر قدمی بگذار که در انتها جای آن نور راه دوستی شود !



قدردانی و قدرشناسی همیشه زیباست !

روزی جوانی هنگام عبور از بیابان به چشمه ی آب زلالی رسید .

آب به قدری گوارا بود که سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند برای استادش که پیر قبیله هم بود ببرد .

مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش آب را به استادش تقدیم کرد .

پیر مرد مقدار زیادی از آب را لا جرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد .

مرد جوان با دلی لبریز از شادی به خانه اش بازگشت .

اندکی بعد یکی دیگر از شاگردان استاد با کسب اجازه از آن آب نوشید ولی آب را بلافاصله بیرون پاشید و گفت : آب بسیار بدمزه است .

ظاهرا آب بعلت ماندن در سطل چرمی طعم بد چرم گرفته بود .

شاگرد با اعتراض از استاد پرسید : آب گندیده بود چطور وانمود کردید که گواراست ؟

استاد در جواب گفت : تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم ، این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد ...