دلم که میگیرد ، با تو حرف می زنم و این تنها چیزی است که دیگران نمی توانند مانعی برای آن باشند . درست مثل فکرم و دغدغه هایم که کسی نمی تواند آنها را از من بگیرد !

امروز هم دوباره دلم هوای تو را کرده است . شاید اگر تو نبودی این جاده های شب هیچ گاه به سپیده صبح ختم نمی شد . به این اشکهای بی صدا قسم که بدون خیال سبز نگاهت ، خواب به چشمهای خسته ام نمی آید .

باور کن بدون اشاره ای از جانب تو ، هیچ نسیمی از کوچه باغ دلم عبور نمی کند ...

گاه بی قراری به هر دری می زنم تا بلکه نشانی از نگاه معصوم تو را بیابم . هر چند که خوب می دانم که این خیابان های شلوغ ، این مردمان سر در گریبان و حتی همین درختان مغرور هیچ نشانی از مهربانی تو را ندارند .

تو را باید در زمزمه های رود و در ترنم یک باران صبحگاهی جستجو کرد . شک ندارم که هر چشمه یک تکه از زلالی دل تو را به همراه دارد .

تو را می شود در رویای جنگلی از ستاره یافت وقتی که نورانی تر از همه خود را نشان می دهی و از دور دستها دست تکان می دهی !