غربت
چند روزی است که از تبریز دور افتاده ام و در خیابان های تهران به دنبال ردی از نگاه تو می گردم
اما چه فایده که در غربت ، همنشین دود و آهن و دلتنگی شده ام
نه از عطر یاس های وحشی خبری است و نه از طراوت گل های داودی پاییزی
اینجا قحطی عشق است و فراوانی آدم های عصبی
اینجا آشیانه ای برای یاکریم های سرگردان پیدا نمی شود
مرا ببخش اگر سرت را به درد می آورم
ولی اینجا سیب های سرخ ، اشک های دخترکانی ست که بر سر هر چهارراه ، گل های معصومیت به راننده های مست تعارف می کنند
با همه این حرف ها در این غربتکده منتظرم ، تا کبوتر صدایت در قنوت نمازم آشیانه بسازد
چقدر دلتنگ شکوفه های عشق هستم
امشب که از پنجره ماه به آسمان نگاه می کنی ، سلام مرا به سکوت ستاره ها برسان !

+ نوشته شده در ساعت توسط بشار
|
سروران !