چند روزی است که از تبریز دور افتاده ام و در خیابان های تهران به دنبال ردی از نگاه تو می گردم

اما چه فایده که در غربت ، همنشین دود و آهن و دلتنگی شده ام 

نه از عطر یاس های وحشی خبری است و نه از طراوت گل های داودی پاییزی

اینجا قحطی عشق است و فراوانی آدم های عصبی

اینجا آشیانه ای برای یاکریم های سرگردان پیدا نمی شود

مرا ببخش اگر سرت را به درد می آورم

ولی اینجا سیب های سرخ ، اشک های دخترکانی ست که بر سر هر چهارراه ، گل های معصومیت به راننده های مست تعارف می کنند

با همه این حرف ها در این غربتکده منتظرم ، تا کبوتر صدایت در قنوت نمازم آشیانه بسازد 

چقدر دلتنگ شکوفه های عشق هستم

امشب که از پنجره ماه به آسمان نگاه می کنی ، سلام مرا به سکوت ستاره ها برسان !